
از تولد تا قیام (بخش پایانی)
میرزا کوچک خان خیلی زود متوجه می شود که در بین افراد سازمان ((اتحاد اسلامی)) عده ای بر این عقیده اند که باید روشی ملایم در پیش گرفت و جمعی دیگر خواهان عملیات مسلحانه اند و او که خوب می دانست زمان زمانه قیام است , به اتفاق یکی از مجاهدین مشروطه , نخست به مازندران می رود تا به بررسی اوضاع بپردازد ; در مازندران توفیقی نمی یابد و رو به سوی گیلان می نهد . اما ورود به گیلان برای میرزا مشکلاتی در برداشت . روسها بعد از انقلاب مشروطیت و پیش از شروع جنگ جهانی , عده ای از مبارزین را دار زده بودند و عده دیگری چون او , تبعیدی شهرهای دور بودند و اجازه ورود به گیلان را نداشتند !
سرانجام با پا در میانی یکی از متنفذین رشت , نماینده کنسول روس راضی شد که یک نفر تازه وارد در منطقه گیلان اقامت کند ( به شرط اینکه قصد ماجراجویی نداشته باشد و امنیت را برنیاشوبد !) و این تازه وارد کسی جزء میرزا کوچک خان نبود . اگر نماینده کنسولگری روس می دانست با دست خود جواز اقامت برای کسی صادر می کند که در آینده ای نزدیک پوزه اش را به خاک می مالد , هرگز چنین کاری نمی کرد .
راستی چه حالی داشت میرزا در این اوضاع ؟ چه خشمی بر دلش چنگ می زد و چه افکاری در سرش نقش می بست ؟ آیا می توانست همه این دردها را بعد از آن همه هیاهو که به خاطر مشروطه انجام گرفت , شاهد باشد ؟! این بود که عزمش را جزم کرد و نخست به امید پیدا کردن همرزم و همراه تلاشها کرد و سر انجام چاره کار در آن دید که به تنهایی رهسپار جنگل شود و مقدمات مبارزه علیه اربابان کافرکیش را آماده سازد تا یاران نیز از راه برسند و به یاری هم همتی جانانه کنند . بدین ترتیب , میرزا با کوله باری از ایمان و عشق و با گامهایی استوار و مطمئن , عازم جنگل شد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر