از انقلاب تا قیام (بخش هشتم)

اوضاع زمانه , چونان کلافی سر در گم , دست به دست می چرخد و هر کس از گوشه ای نغمه ای ساز می کند . فرصت طلبان
در صدد گرفتن ماهی از جویبار عریض و طویل خویشند و فکری جز اندوختن مال و ثروت و کسب موقعیت و احراز پست و مقام در سر ندارند .
درچنین روزگاری است که ((میرزا کوچک خان)) نیز همانند سایر انقلابیون خداپرست و میهن دوست , متاثر از این همه بیداد ,
در صدد احقاق حق مردم رنجدیده ای بر می آید که حالا همچون پر کاهی بر روی امواج خروشان جریانات تاریخی و سیاسی قرار گرفته اند . میرزا می بیند که دیگر امیدی به ارکان دولت نمی توان بست , چرا که نه سیاستمداران غم ملت بخت برگشته را می خورند و نه خود کامگان اجازه سوال به ایثارگران با صداقت نهضت می دهند ; لذا میرزا نیز به سهم خود علم مخالفت به اهتزاز در می آورد و با امید به یاری خدا مبارزه ای سخت و جانفرسا را آغاز می کند .
میرزا کوچک خان در چنین موقعیتی است که دل نگران و دردمند , پا به میدان مبارزه می نهد تا دست متجاوزان داخلی و خارجی را قطع نماید . لذا به تهران می آید و در اولین فرصت با نمایندگان سازمان ((اتحاد اسلامی)) وارد مذاکره وتبادل نظر می شود .

هیچ نظری موجود نیست: