آغاز عملیات (قسمت هفتم - بخش دوم)


دو شب گذشت و درویش علیخان مراجعت نکرد . روز سوم از زبان سالداتهایی که برای بردن آذوقه به قریه می آمدند شنیده شد که درویش علیخان به ساخلوی روسها پیوسته است . میرزا از شنیدن این خبر سخت غمگین شد ; خصوصا که تصور می کرد که شوخی او در تصمیم درویش علیخان مؤثر بوده است و چون درویش علیخان به تمام اسرار جنگل آگاه بود , میرزا ناچار شد در آرایش جنگی خود تغییر بدهد و نقاط ضعف جبهه را تقویت کند تا مبادا به راهنمایی درویش علیخان روسها به آن نقاط حمله کنند . روز پنجم بود که دیده بانهای جنگل متوجه شدند عده ای سالدات دسته جمعی به طرف قریه پیش می آیند در حالی که تفنگهایشان را وارونه از دوش آویخته اند . بلافاصله دستور آماده باش داده شد و نفرات جنگل به فرماندهی مشهدی انام در سنگرهای خود موضع گرفته , تفنگها را آماده شلیک ساختند . مشهدی انام که با دوربین به جاده می نگریست پشت سر روسها قیافه درویش علیخان را تشخیص داد و زیر لب گفت : ای نامرد ... بعد تفنگ خود را آماده ساخت و تصمیم گرفت به دست خود گلوله ای در سینه رفیق سابقش جای دهد . در این هنگام دستی روی شانه مشهدی انام خورد و چون سرش را برگرداند میرزا را در کنار خود دید . میرزا دوربین را از مشهدی انام گرفت و به جاده چشم دوخت و گفت : عجیب است ... نمی دانم چه حقه ای در کار است ... ولی در همان وقت که سالداتها به تیررس نیروهای جنگل رسیده بودند پرچم سفیدی بالا رفت . میرزا با تردید گفت : کسی شلیک نکند اما همه آماده باشند! سالداتها از جاده مستقیما به طرف قریه پیش آمدند . اکنون دیگر به وضوح دیده می شد که تنها درویش علیخان تفنگ خود را روی دست دارد و کیسه ای نیز بر شانه خود حمل می کند اما سالداتها همگی تفنگهایشان را وارونه از دوش آویخته بودند . بدین ترتیب در حالی که لوله های تفنگ متوجه سالداتها بود آنها از کنار سنگرها گذشتند و به قریه وارد شدند . درویش علیخان جلو رفت کیسه ای را که همراه داشت گشود و تعدادی گلنگدن که معلوم بود از روی تفنگ سالداتها برداشته شده بود جلوی پای میرزا ریخت و گفت : جناب میرزا ...اینها را به جای خروس قندی از دشمن قبول کرده ام ! میرزا که از شوق بازگشت درویش علیخان اشک توی چشمهایش حلقه بسته بود مرد شجاع را در بغل گرفت و بوسید . اما سیاست میرزا اقتضا نداشت که روسها را به نظر دشمن نگاه کند . از این رو خطاب به رفقای خود کرد و گفت : روسها دوست ما هستند و ما هرگز با آنها دشمنی نداریم ... آقایان اینجا مهمان ما خواهند بود و هر وقت بخواهند می توانند بروند . میرزا بعد با یکایک سالداتها احوالپرسی کرد و به خزانه دار جنگل دستور داد به هر کدام پنج قران بدهند . روسها یک روز در قریه مهمان میرزا بودند و روز بعد به استثنای چند نفری از آنها که در جنگل باقی ماندند و به نفرات میرزا پیوستند بقیه رهسپار ساخلوی خود شدند . درویش علیخان برای میرزا حکایت کرد که وقتی روسها مست کرده و خفته بودند گلنگدن را از روی تفنگهایشان برداشته و بعد دسته جمعی آنها را بازداشت کرده و به جنگل آورده است . مشهدی انام با تغییر موضع گفت : نتیجه شجاعت تو این شد که یک روز غذای کافی به نفرات ما نرسید .

هیچ نظری موجود نیست: